آيا اخلاق قابل تغيير است؟
نظرات(0) | ادامه مطلب

می خواهیم پاسخ سوال بالا را با استفاده از آیات قرآن و روایات بیان کنیم.

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مسأله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه هاى تربيتى در تمام جهان بشريّت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليّت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

امّا با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه «آيا اخلاق قابل تغيير است يا نه؟» مطرح كرده اند!

بعضى مى گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اوّل باز مى گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى شود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.

جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكّر بوده اند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كرده اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).

نمونه اى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مى خوانيد:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس!

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس!

* * *

برسيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ

آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ!

* * *

چون بود اصل گوهرى قابل تربيت را در او اثر باشد

هيچ صيقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد

سگ به درياى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پليدتر باشد!

خر عيسى گرش به مكّه برند چون بيايد هنوز خر باشد!

* * *

دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كرده اند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تأديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارت زا از بين مى رود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اوّل باز مى گردد!

اين طرز فكر و اين گونه استدلالات همه مايه تأسّف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران «قابليّت تغيير» در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مى گويند:

1 ـ ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حدّ «مقتضى» است نه «علّت تامّه»، يعنى مى تواند زمينه ساز باشد نه اين كه الزاماً و اجباراً تأثير قطعى بگذارد، همان گونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره اى از بيماريها متولّد مى شوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مى توان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تأثير عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مى شوند و بعكس، افراد قوىّ البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.

افزون براين، روح و جسم انسان نيز قابل تغيير است تا چه رسد به اخلاق زاييده ازآن!

مى دانيم تمام «حيوانات اهلى امروز» يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد; بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بوده اند. جايى كه با تربيت بتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمى توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟

هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مى كنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مى دهند.

2 ـ از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مى شود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تأثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلّى دگرگون مى سازد، و حتّى ويژگيهاى جديد به وراثت به نسلهاى آينده نيز مى رسد همان گونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.

تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مى دهد كه بر اثر تربيت بكلّى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلا در صف دزدان قهّار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدّل گشتند.

توجّه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مى دهد كه راه از ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم; مسأله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى گذارد، و روح را تدريجاً به سوى خود جلب مى كند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مى سازد، و كم كم كيفيّتى به نام «عادت» حاصل مى شود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت «ملكه» در مى آيد.

بنابراين، همان گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مى گردد، از همين طريق قابل زوال است; البتّه، اثر تلقين، تفكّر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينه هاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمى توان ناديده گرفت.

در اينجا قول سومى نيز وجود دارد و آن اين كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمى باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است.(1)

اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست; و به فرض كه چنين باشد چه كسى مى تواند ادّعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمى توان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمى تواند آنقدر ريشه دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آيات و روايات دليل بر قابليّت تغيير اخلاق است

آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدأ وحى و سخنان معصومين(عليهم السلام) به دست آمده مراجعه كنيم مسأله از اين هم روشنتر است; زيرا:

1 ـ نفس مسأله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلّى مأموريّتى كه آنها براى هدايت و تربيت همه انسانها داشتند، محكمترين دليل بر امكان تربيت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آياتى مانند: هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُْمِّيِينَ رَسُولا مِنْهُم يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَاِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبِيْن    (سوره جمعه، آيه 2)(2) و آيات مشابه آن بخوبى نشان مى دهد كه هدف از مأموريّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) هدايت و تربيت و تعليم و تزكيه همه كسانى بود كه در «ضَلال مُبِيْن» و گمراهى آشكار بودند.

2 ـ تمام آياتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان «يا بَنى آدَمَ» و «يااَيُّها النّاسُ» و «يا  اَيُّها الاِْنْسانُ»، و «يا عِبادى» مى باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذيب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترين دليل بر امكان تغيير «اخلاق رذيله» و اصلاح صفات ناپسند است، در غير اين صورت، عموميّت اين خطابها لغو و بيهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: اين آيات غالباً مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نبايد فراموش كرد كه «اخلاق» و «عمل» لازم و ملزوم يكديگر و به منزله علّت و معلولند، و در يكديگر تأثير متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان گونه كه اخلاق رذيله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نيك و بد نيز اگر تكرار شود تدريجاً تبديل به خلق و خوى خوب و بد مى شود.

3 ـ اعتقاد به عدم امكان تغيير اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى آورد; زيرا مفهومش اين است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغيير آن نيستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب يا بد مجبورند، و در عين حال مكلّف به انجام خوبيها و ترك بديها هستند; اين عين جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتّب مى شود(3).

4 ـ آياتى كه با صراحت تشويق به تهذيب اخلاق مى كند و از رذايل اخلاقى بر حذر مى دارد نيز دليل محكمى است بر امكان تغيير صفات اخلاقى، مانند «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّيها; هر كس نفس خود را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده سازد نوميد و محروم گشته است.»    (سوره شمس ـ آيه 9 و 10).

تعبير به «دسّيها» از ماده «دسّ» و «دسيسه» در اصل به معنى آميختن شىء ناپسندى با چيز ديگر است; مثل اين كه گفته مى شود: «دسّ الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده»، اين تعبير نشان مى دهد كه طبيعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگيها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى كند و هر دو قابل تغيير و تبديل است.

در آيه 34 سوره فصّلت مى خوانيم: «اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذاَ الَّذى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيْمٌ; بدى را با نيكى دفع كن ناگهان (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمن است گويى دوست گرم و صميمى (و قديمى تو) است!»

اين آيه بخوبى نشان مى دهد كه عداوت و دشمنيهاى عميق كه در خلق و خوى انسان ريشه دوانده باشد، با محبّت و رفتار شايسته ممكن است تبديل به دوستيهاى داغ و ريشه دار شود; اگر اخلاق، قابل تغيير نبود، اين امر امكان نداشت.

در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى در اين زمينه ديده مى شود مانند احاديث زير:

1 ـ حديث معروف اِنّى بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ(4)، دليل واضحى بر امكان تغيير صفات اخلاقى است.

2 ـ روايات فراوانى كه تشويق به حسن خلق مى كند، مانند: حديث نبوى: «لَوْ يَعْلَمُ الْعَبْدُ ما فى حُسْنِ الْخُلْقِ لَعَلِمَ اَنَّهُ يَحْتاجُ اَنْ يَكُونَ لَهُ خُلْقٌ حَسَنٌ; اگر بندگان مى دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، يقين پيدا مى كردند كه محتاج به اخلاق نيكند!»(5)، نشانه ديگر است.

3 ـ در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ نِصْفُ الدِّينِ; اخلاق خوب، نيمى از دين است.»(6)

4 ـ و در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْخُلْقُ الْمَحْمُودُ مِنْ ثِمارِ الْعَقْلِ، اَلْخُلْقُ الْمَذْمُوْمُ مِنْ ثِمارِ الْجَهْلِ; اخلاق خوب از ميوه هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.»(7)

و از آنجا كه «علم» و «جهل» قابل تغيير است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغيير مى باشد.

5 ـ در حديث ديگرى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «اِنَّ الْعَبْدَ لَيَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظيمَ دَرَجاتِ الاْخِرَةِ وَشَرَفَ الْمَنازِلِ وَاِنَّهُ لَضَعيفُ الْعِبادَةِ; بنده خدا به وسيله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترين مقامات مى رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعيف باشد!»(8)

در اين حديث اوّلاً مقايسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانياً ذكر درجات بالاى اخروى كه حتماً مربوط به اعمال اختيارى است، و ثالثاً تشويق به تحصيل حسن خلق، همگى نشان مى دهد كه اخلاق يك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختيار! (دقّت كنيد)

اين گونه روايات و تعبيرات گويا و پرمعنى در كلمات معصومين(عليهم السلام) زياد ديده مى شود(9) و همه آنها نشان مى دهد كه صفات اخلاقى قابل تغيير است، و گرنه اين تعبيرات و تشويقها لغو و بيهوده بود.

6 ـ در حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه به يكى از يارانش به نام «جرير بن عبداللّه» فرمود: «اِنَّكَ امْرُءٌ قَدْ اَحْسَنَ اللّهُ خَلْقَكَ فَاَحْسِنْ خُلْقَكَ; خداوند به تو چهره زيبا داده، اخلاق خود را نيز زيبا كن!»(10)

كوتاه سخن اين كه: كتب روايى ما پُر از رواياتى است كه همگى دلالت بر امكان تغيير اخلاق آدمى دارد.(11)

اين بحث را با حديثى از امير مؤمنان على(عليه السلام) كه تشويق به فضائل اخلاقى مى كند

پايان مى دهيم، فرمود: «اَلْكَرَمُ حُسْنُ السَّجـِيَّةِ وَ اجْتِـنابُ الدَّنِـيَّةِ; ارزش و كيفيّت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!»(12)

دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسّك جسته اند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مى آيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:

1 ـ در حديث معروفى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده است كه فرمود:

«اَلنّاسُ مَعادِنٌ كَمَعادِنِ الذَّهَـبِ وَالْفِضَّـةِ، خِيـارُهُمْ فِى الْجاهِلِيِّـةِ خِيـارُهُـمْ فـِي الاِْسْـلامِ; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره اند، بهترين آنها در زمان جاهليّت بهترين آنها در اسلامند.»

2 ـ در حديث ديگرى از همان حضرت(صلى الله عليه وآله) آمده است: «اِذا سَمِعْتُمْ اَنَّ جَبَلا زالَ عَنْ مَكانِهِ فَصَدِّ قُوهُ، وَ اِذا سَمِعْتُمْ بِرَجُل زالَ عَنْ خُلْقِهِ فَلا تُصَدِّ قُوهُ! فَاِنَّهُ سَيَعُودُ اِلى ما جُبِلَ عَلَيْهِ! هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، امّا اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز مى گردد!»(13)

پاسخ

تفسير اين گونه روايات به قرينه دلائل روشن سابق و رواياتى كه صراحت در امكان تغيير اخلاق دارد، چندان مشكل نيست.

زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيّات مردم ذاتاً متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اينها دليل بر اين نمى شود كه اين روحيّات قابل تغيير نباشند; و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حدّ مقتضى است نه علّت تامّه، لذا با تجربه ديده ايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيت بكلّى عوض مى شوند.

اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديث حكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابر  اين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقّت كنيد)

در مورد حديث دوم نيز مسأله جنبه مقتضى دارد نه علّت تامّه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مى دهد افرادى اخلاق خود را تغيير داده اند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنين مخالف تجربيّات روزمرّه ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مى بينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود را عوض مى كنند و تا آخر نيز بر روش جديد مى مانند.

كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيّات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب; صاحبان سجيّه نيك ممكن است بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربّى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!

اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مى آورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مى خواست، مى توانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليّت تغيير اخلاق نتيجه اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

پی نوشتها:

1- محقّق نراقى در جامع السّعادات اين نظريه را برگزيده است (جامع السّعادات جلد 1، ص 24)

12- آيه 164 آل عمران نيز همين مضمون را در بردارد

2. به اصول كافى، جلد 1، ص 155و كشف المراد،بحث قضا و قدر درباره مفاسد مذهب جبر مراجعه شود

3- سفينة البحار، (مادّه خلق)

4- بحار، جلد 10، ص 369

5- بحار، ج 71، ص 385

6- غررالحكم، 1280 ـ 1281

7- محجّة البيضاء، ج 5، ص 93

8- مرحوم كلينى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص 99) هيجده روايت در اين زمينه نقل كرده است

9- سفينة البحار، مادّه خلق

10- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم ميزان الحكمة و جلد اوّل سفينة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرماييد

11- غرر الحكم

12- جامع السّعاده، جلد اوّل، صفحه 24

منبع: کتاب اخلاق در قرآن



تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1396 
زمان : 08:12 ب.ظ
نذر قرآن
نظرات(2) |

امين السلام فضل بن حسن طبرسى مؤلف تفسير معروف مجمعالبيان در سبزوار مىزيست و در سال 548 يا 542 قمرى از دنيا رفت و قبر شريفش در مشهد مقدس (روبروى خيابان طبرسى) است.معروف است كه در تخريب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(عليه السلام) كه در چند سال قبل صورت گرفت قبر علامه طبرسى ويران شد.شاهدان عينى ديدند كه پيكر مقدس او با اينكه حدود هشت قرن و نيم از رحلت او مىگذشت، تر و تازه مانده است.

از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مىدهند اينكه: زمانى سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاى كه بىحركت به زمين افتاد.

بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است.(با توجه به اينكه وسايل طبى در آن زمان، بخصوص در قريهاى مثل سبزوار نبود.) بدن او را غسل دادند كفن كرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانههايشان باز گشتند.ناگهان او در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت.

برهان - وبلاگ تخصصي قرآن كريم

متوجه خداى مهربان شد و نذر كرد هر گاه از آن تنگناى قبر تاريك، نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد كتابى در تفسير قرآن تأليف نمايد.از حُسن اتفاق كفندزدى تصميم گرفته بود قبر او را نبش كند و كفن او را بدزدد.

چون كفن دزد قبر را خراب كرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند كفن را گشود علاّمه دست او را گرفت.وى سخت ترسيد.

سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بيشتر ترسيد.علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: مترس! سپس كفن دزد علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.علامه كفن خود به او داد و اموال بسيارى را به كفندزد داد و او به دست ايشان توبه كرد.سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمعالبيان را كه در ده جلد است به عربى نوشت.

منبع: كتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم



تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391 
زمان : 04:31 ب.ظ
رابطه زندگى مادّى با مسائل اخلاقى در روايات اسلامى
نظرات(0) | ادامه

رابطه زندگى مادّى با مسائل اخلاقى در روايات اسلامى بازتاب گسترده اى دارد كه حاكى از تأثير عميق صفات اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها است كه در اين پست به قسمتى از اين احاديث پرمعنى اشاره مى كنيم:

1 ـ در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «فى سِعَةِ الاَْخْلاقِ كُنُوزُ الاَْرْزاقِ; گنجهاى روزيها، در اخلاق خوب و گسترده، نهفته شده است!»(1)

2 ـ در حديث ديگر از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «حُسْنُ الْخُلْقِ يَزيدُ فِى الرِّزْقِ;

حسن خلق، روزى را زياد مى كند!»(2)

3 ـ در حديث ديگرى از على(عليه السلام) درباره تأثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم به استحكام رابطه دوستى در ميان آنها چنين آمده است:

«مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ وَآنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ; كسى كه اخلاقش نيكو باشد، دوستانش فراوان مى شوند و مردم به او انس مى گيرند.»(3)

4 ـ باز در حديث ديگرى از امام ششم، امام صادق(عليه السلام) اين معنى با صراحت بيشترى آمده، مى فرمايد:

«اِنَّ الْبِرَّ وَحُسْنَ الْخُلْقِ يَعْمُرانِ الدِّيارِ وَيَزيدانِ فِى الاَْعْمارِ; نيكوكارى و حسن اخلاق، خانه ها (و شهرها) را آباد و عمرها را زياد مى كند!»(4)

شك نيست كه عمران و آبادى در سايه اتّحاد و صميميّت و همكارى در ميان قشرهاى جامعه به وجود مى آيد، و آنچه باعث تحكيم اين امور شود، از عوامل مهمّ عمران و آبادى خواهد بود.

طول عمر نيز مولود آرامش فكر و آسودگى خيال و جلوگيرى از فقر و همكارى و همبستگى اجتماعى است و اين امور در سايه اخلاق به دست مى آيد.

وبلاگ برهان - وبلاگ تخصصي قرآن كريم

5 ـ در همين رابطه، در حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است كه فرمود: «حُسْنُ الْخُلْقِ يُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ; اخلاق خوب پيوند محبّت و دوستى را محكم مى كند.»(5)

و نيز در احاديث متعدّدى درباره تأثير سوء خلق در ايجاد نفرت اجتماعى و پراكندگى مردم، و تنگى معيشت و سلب آرامش و آسايش مطالب فراوانى آمده است; از جمله:

6 ـ در حديثى از على(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ ضاقَ رِزْقُهُ; كسى كه اخلاقش بد باشد، روزى او تنگ مى شود!»(6)

7 ـ و نيز از همان حضرت آمده است كه فرمود: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ اَعْوَزَهُ الصَّديْقُ

وَالَرَّفيْقُ; كسى كه بد اخلاق باشد دوستان و رفيقان او پراكنده مى شوند و او را رها مى كنند»(7)

8 ـ باز از همان حضرت آمده است: «سُوْءُ الْخُلْقِ نَكِدُ الْعَيْشِ وَعَذابُ النَّفْسِ; اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مى شود.»(8)

9 ـ از اميرمؤمنان على(عليه السلام) پرسيدند: «مَنْ اَدْوَمُ النّاسِ غَمّاً; چه كسى غم و اندوهش از همه بيشتر است؟» قال(عليه السلام): «اَسْوَئُهُمْ خُلْقاً! فرمود: كسى كه از همه اخلاقش بدتر است!»(9)

10 ـ و بالاخره در حديثى مى خوانيم كه لقمان حكيم به فرزندش چنين نصيحت مى كرد: «اِيّاكَ وَالضَّجْرَ وَسُوْءَ الْخُلْقِ وَقِلَّةَ الصَّبْرِ فَلايَسْتَقيمُ عَلى هذِهِ الْخِصالِ صاحِبٌ; از بى حوصلگى و سوء خلق و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نمى ماند!»(10)

پي نوشتها:

1. بحار، ج 75، ص 53.
2. بحار، ج 68، ص 396.
3. غررالحكم.
4. بحار، ج 68، ص 395.
5. بحار، ج 74، ص 148.
6. غررالحكم.
7. غررالحكم.
8. غررالحكم.
9. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 338 (چاپ قديم).
10. بحار، ج 10، ص 419.

منبع: كتاب اخلاق در قرآن



تاریخ : پنج شنبه 29 دی 1390 
زمان : 09:04 ب.ظ
ويژگيهاى سوره حمد
نظرات(2) | ادامه

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اين سوره در ميان سوره هاى قرآن درخشش فوق العادهاى دارد كه از مزاياى زير سرچشمه مى گيرد :
1- آهنگ اين سوره
اين سوره اساسا با سوره هاى ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد به خاطر اينكه سوره هاى ديگر همه بعنوان سخن خدا است ، اما اين سوره از زبان بندگان است ، و به تعبير ديگر در اين سوره خداوند طرز مناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است .
آغاز اين سوره با حمد و ستايش پروردگار شروع مى شود .
و با ابراز ايمان به مبدء و معاد (خداشناسى و ايمان به رستاخيز) ادامه مى يابد، و با تقاضاها و نيازهاى بندگان پايان مى گيرد .
انسان آگاه و بيدار دل ، هنگامى كه اين سوره را مى خواند، احساس مى كند كه بر بال و پر فرشتگان قرار گرفته و به آسمان صعود مى كند و در عالم روحانيت و معنويت لحظه به لحظه به خدا نزديكتر مى شود .
اين نكته بسيار جالب است كه اسلام بر خلاف بسيارى از مذاهب ساختگى يا تحريف شده كه ميان خدا و  خلق واسطه ها قائل مى شوند به مردم دستور مى دهد كه بدون هيچ واسطه با خدايشان ارتباط برقرار كنند !.
اين سوره تبلورى است از همين ارتباط نزديك و بى واسطه خدا با انسان ، و مخلوق با خالق ، در اينجا تنها او را مى بيند، با او سخن مى گويد، پيام او را با گوش جان مى شنود، حتى هيچ پيامبر مرسل و فرشته مقربى در اين ميان واسطه

نيست و عجب اينكه اين پيوند و ارتباط مستقيم خلق با خالق آغازگر قرآن مجيد است .
2- سوره حمد، اساس قرآن است
در حديثى از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه الحمد ام القرآن و اين به هنگامى بود كه جابر بن عبدالله انصارى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رسيد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به او فرمود :
الا اعلمك افضل سورة انزلها الله فى كتابه ؟ قال فقال له جابر بلى بابى انت و امى يا رسول الله ! علمنيها، فعلمه الحمد، ام الكتاب
آيا برترين سوره اى را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم ، جابر عرض كرد آرى پدر و مادرم به فدايت باد، به من تعليم كن ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سوره حمد كه ام الكتاب است به او آموخت سپس اضافه فرمود اين سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ
و نيز از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود : و الذى نفسى بيده ما انزل الله فى التوراة ، و لا فى الزبور، و لا فى القرآن مثلهاهى ام الكتاب قسم به كسى كه جان من به دست او است خداوند نه در تورات و نه در انجيل و نه در زبور، و نه حتى در قرآن ، مثل اين سوره را نازل نكرده است ، و اين ام الكتاب است
دليل اين سخن با تاءمل در محتواى اين سوره روشن مى شود، چرا كه اين سوره در حقيقت فهرستى است از مجموع محتواى قرآن ، بخشى از آن توحيد و شناخت صفات خدا است ، بخشى در زمينه معاد و رستاخيز سخن مى گويد و بخشى از هدايت و ضلالت كه خط فاصل مؤ منان و كافران است سخن مى گويد، و نيز در آن اشارهاى است به حاكميت مطلق پروردگار و مقام ربوبيت و نعمتهاى

بى پايانش كه به دو بخش عمومى و خصوصى (بخش رحمانيت و رحيميت ) تقسيم مى گردد، و همچنين اشاره به مساءله عبادت و بندگى و اختصاص آن به ذات پاك او شده است .
در حقيقت هم بيانگر توحيد ذات است ، هم توحيد صفات ، هم توحيد افعال ، و هم توحيد عبادت .
و به تعبير ديگر اين سوره مراحل سه گانه ايمان : اعتقاد به قلب ، اقرار به زبان ، و عمل به اركان را در بر دارد، و مى دانيم ام به معنى اساس و ريشه است .

http://www.borhan.rasekhblog.com


شايد به همين دليل است كه ابن عباس مفسر معروف اسلامى مى گويد : ان لكل شى ء اساسا... و اساس القرآن الفاتحة
هر چيزى اساس و شالوده اى دارد... و اساس وزير بناى قرآن ، سوره حمد است روى همين جهات است كه در فضيلت اين سوره از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شد : ايما مسلم قراء فاتحة الكتاب اعطى من الاجر كانما قراء ثلثى القرآن ، واعطى من الاجر كانما تصدق على كل مؤ من و مؤ منه هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او به اندازه كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده است (و طبق نقل ديگرى پاداش كسى است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هر فردى از مردان و زنان مؤ من هديه اى فرستاده است
تعبير به دو سوم قرآن شايد به خاطر آنست كه بخشى از قرآن توجه به خدا است و بخشى توجه به رستاخيز و بخش ديگرى احكام و دستورات است كه بخش اول و دوم در سوره حمد آمده ، و تعبير به تمام قرآن به خاطر آن است كه همه قرآن را از يك نظر در ايمان و عمل مى توان خلاصه كرد كه اين هر دو در سوره
حمد جمع است .

3- سوره حمد افتخار بزرگ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم )
جالب اينكه در آيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ( معرفى شد، و در برابر كل قرآن قرار گرفته است ، آنجا كه مى فرمايد : و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دو بار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم سوره حجر آيه 87
قرآن با تمام عظمتش در اينجا در برابر سوره حمد قرار گرفته است ، نزول دوباره آن نيز به خاطر اهميت فوق العاده آن است .
همين مضمون در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود : ان الله تعالى افرد الامتنان على بفاتحة الكتاب و جعلها بازاء القرآن العظيم و ان فاتحة الكتاب اشرف ما فى كنوز العرش خداوند بزرگ به خاطر دادن سوره حمد بالخصوص بر من منت نهاده و آنرا در برابر قرآن عظيم قرار داده ، و سوره حمد باارزشترين ذخائر گنجهاى عرش خدا است !.
4- تاكيد بر تلاوت اين سوره
با توجه به بحثهاى فوق كه تنها بيان گوشهاى از فضيلت سوره حمد بود روشن كه چرا در احاديث اسلامى در منابع شيعه و سنى اينهمه تاءكيد بر تلاوت آن شده است ، تلاوت آن به انسان ، روح و ايمان مى بخشد، او را به خدا نزديك مى كند، صفاى دل و روحانيت مى آفريند، اراده انسان را نيرومند و تلاش او را در راه خدا و خلق افزون مى سازد، و ميان او و گناه و انحراف فاصله مى افكند .
به همين دليل در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم رن ابليس اربع رنات اولهن يوم لعن ، و حين اهبط الى الارض ، و حين بعث محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) على حين فترة من الرسل ، و حين انزلت ام الكتاب شيطان چهار بار فرياد كشيد و ناله سر داد نخستين بار روزى بود كه از درگاه خدا رانده شد سپس هنگامى بود كه از بهشت به زمين تنزل يافت ، سومين بار هنگام بعثت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بعد از فترت پيامبران بود، و آخرين بار زمانى بود كه سوره حمد نازل شد

منبع: کتاب تفسير نمونه



تاریخ : یک شنبه 15 آبان 1390 
زمان : 09:43 ب.ظ
آموزش روخوانى قرآن ( حروف قرآن )
نظرات(0) | ادامه

براى آموختن و يادگيرى روخوانى قرآن بايد با سه چيز آشنا شويم:

الف. حروف قرآن   ب. علائم قرآن   ج. قواعد قرآن

الف. حروف قرآن

براى آموختن هر زبانى، اوّل بايد با حروف الفباى آن زبان آشنا شويم. مى دانيد كه قرآن به زبان عربى است; پس براى يادگيرى روخوانى قرآن، اوّل بايد با حروف الفباى عربى آشنا گرديم.

1. تعداد حروف

حروف الفباى عربى همان حروف الفباى فارسى است، با اين تفاوت كه چهار حرف (پ، چ، ژ، گ)(1) در زبان عربى وجود ندارند. پس زبان عربى داراى بيست و هشت (28) حرف است.(2)

2. شكل ها و اسم هاى حروف

شكل ها و اسم هاى حروف عربى عبارتند از:

شمارهشكل حرفاسم حرفشمارهشكل حرفاسم حرف

1- ا (ء)الف(همزه)(3)15ضضاد

2- بباء16ططاء

3-  تتاء17ظظاء

4- ثثاء18ععَين

5- ججيم19غغَين

6- ححاء20ففاء

7- خخاء21ققاف

8- ددال22ك(4)كاف

9- ذذال23للام

10- رراء24مميم

11- ززاء (زاى)25ننون

12- سسين26ههاء

13- ششين27وواو(5)

14-  صصاد28ىياء
تـوجّه

* بعضى از حروف زبان فارسى و عربى به دو شكل بزرگ (آخر) و كوچك (غيرآخر) نوشته مى شوند. اين حروف عبارتند از: (ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، س ، ش ، ص ، ض ، ع ، غ ، ف ، ق ، ك ، ل ، م ، ن ، ه ، ى ). مثلاً حرف هاى باء، جيم، و ياء به اين دو شكل نوشته مى شوند:
( ب ـ بــ )، ( ج ـ جــ )، ( ى ـ يــ ).(6) شكل اين حروف در زبان فارسى و عربى يكسان است، به جز حرف تاء ( ت ) كه در زبان عربى به دو شكل ( ـة ) و ( ة ) نيز نوشته مى شود.(7)

* در زبان عربى، در آخـِر اسـم بعضى از حـرف ها «همـزه» قرار دارد. اين همزه نوشته مى شود، امّا خوانده نمى شود تا خواندنِ آن حرف راحت تر باشد.(8) مثلاً حرف ( ت ) با همزه و به صورت ( تاء ) نوشته مى شود، ولى بدون همزه و به صورت ( تا ) خوانده مى شود.

پرسش :

1. زبان عربى داراى چند حرف است؟

2. كدام حروف فارسى در زبان عربى نيستند؟

3. شكل كدام حروف عربى با شكل آن ها در زبان فارسى تفاوت دارد؟
4. شكل بزرگ (آخر) و شكل كوچك (غيرآخـِر) كدام حروف يكسان است؟

5. در آخر اسم كدام حروف عربى همزه قرار دارد؟ آيا اين همزه خوانده مى شود؟

تمرين :

اسم هر يك از چهارده حرف زير را بنويسيد:

ا (ء) ، ت ، ج ، ذ ، ز ، ش ، ض ، ط ، ع ، ل ، ن ، ه ، و ، ى.

3 . حروف مُقَطَّعه

از مجموع 114 سوره قرآن، 29 سوره با حروفى آغاز مى شوند كه بايد جدا جدا و با اسم هاى مخصوص خودشان خوانده شوند. اين حروف را «حروف مُقَطَّعه»(9) مى نامند. مثلاً در آغاز سوره بقره، عبارت (الم) آمده است كه چنين خوانده مى شود: (الف، لام، ميم).

مجموع اين حروف، 78 حرف است كه اگر حرف هاى تكرارى شان را كنار بگذاريم، 14 حرف باقى مى مانند. اكنون با اين حروف و اسم هاشان آشنا مى شويد:(10)
1.ا=الف

2.ح=حا

3.ر=را

4.س=سين

5.ص=صاد

6.ط=طا

7.ع=عَين

8.ق=قاف

9.ك=كاف

10.ل=لام

11.م=ميم

12.ن=نون

13.ه=ها

14.ى=يا

همان گونه كه مى بينيد حروفى كه آخرشان همزه ( ء ) است،بدون همزه خوانده مى شوند، مثلاً ( طه ) به اين صورت خوانده مى شود:( طا ـ ها ).

همه عبارت هاى داراى حروف مقطّعه ـ بدونِ آوردنِ عبارت هاى تكرارى ـ به صورت يك حرفى، دوحرفى، سه حرفى، چهارحرفى، و پنج حرفى عبارتند از:

شماره نام سوره حروف مقطّعه طرزخواندن حروف مقطّعه

1سوره صادص =صآد

2سوره قافق =قآف

3سوره قلمن =نون

4سوره هاى فُصِّلَت ـ دُخان

مؤمن ـ زُخرُف ـ جاثِيَه ـ

اَحقافحم =حا ـ ميم

5سوره نَملطس =طا ـ سين

6سوره ياسينيس =يا ـ سين

7سوره طاهاطه =طا ـ ها

8سوره هاى يونُس ـ هود ـ

يوسُف ـ ابراهيم ـ حِجرالر =الف ـ لآم ـ را

9سوره هاى بَقَره ـ روم ـ

آلِ عِمران ـ عَنكَبوت ـ

لُقمان ـ سَجدهالم =الف ـ لآم ـ ميم

10سوره هاى شُعَراء ـ قَصَصطسم=طا ـ سين ـ ميم

11سوره رَعدالمر =الف ـ لآم ـ ميم ـ را

12سوره اَعرافالمص =الف ـ لآم ـ ميم ـ صآد

13سوره شورىحم عسق =حا ـ ميم ـ عَين ـ

سين ـ قآف

14سوره مَريَمكهيعص =كآف ـ ها ـ يا ـ عَين ـ صآد

تذكّر

* بالاى برخى از حروف مقطّعه، علامت مَدّ (ــــــ) وجود دارد.(11) به هنگامِ تلفّظ، بايد اين حروف را به صورتِ كشيده بخوانيم.

* اسم برخى از حروف زبان عربى با زبان فارسى تفاوت دارد. براى نشان دادن اين تفاوت، در قرآن هايى كه به شيوه فارسى علامت گذارى شده اند، علامتى به شكل الف كوتاه ( ا ) روى برخى از حروف مقطّعه گذاشته مى شود تا قارىِ(12) فارسى زبان، آن ها را صحيح و درست بخواند; مثلاً حم را به صورت (حا ـ ميم) بخواند، نه به صورت (حِ ـ ميم).

پرسش :

1. چند سوره قرآن با «حروف مقطّعه» آغاز مى شوند؟

2. «حروف مقطّعه» به چه حروفى گفته مى شود؟

3. مجموع «حروف مقطّعه» چند حرف است؟

4. اگر حرف هاى تكرارى را كنار بگذاريم، چند حرف از «حروف مقطّعه» باقى مى مانند؟ اسم هر يك را ذكر كنيد.

5. «حروف مقطّعه»اى كه در آخرشان همزه ( ء) است، چگونه خوانده مى شوند؟

6. «حروف مقطّعه» در كدام عبارت جمع شده اند؟

7. «حروف مقطّعه» به صورت هاى چندحرفى هستند؟

8. چرا بالاى برخى از «حروف مقطّعه» علامتى به شكل الفِ كوتاه ( ا ) مى گذارند؟

تمرين:
اين «حروف مقطّعه» را بخوانيد:
ق ـ يس ـ الر ـ المص ـ كهيعص ـ ن ـ طس ـ الم ـ المر ـ حم ـ عسق.



تاریخ : یک شنبه 15 آبان 1390 
زمان : 09:42 ب.ظ
محتواى سوره حمد
نظرات(0) | ادامه

هفت آيه اى كه در اين سوره وجود دارد هر كدام اشاره به مطلب مهمى است :
بسم الله سر آغازى است براى هر كار، و استمداد از ذات پاك خدا را به هنگام شروع در هر كار به ما مى آموزد .
الحمد لله رب العالمين درسى است از بازگشت همه نعمتها و تربيت همه موجودات به الله ، و توجه به اين حقيقت كه همه اين مواهب از ذات پاكش سرچشمه مى گيرد .
الرحمن الرحيم اين نكته را بازگو مى كند كه اساس خلقت و تربيت و حاكميت او بر پايه رحمت و رحمانيت است ، و محور اصلى نظام تربيتى جهان را همين اصل تشكيل مى دهد .
مالك يوم الدين توجهى است به معاد، و سراى پاداش اعمال ، و حاكميت خداوند بر آن دادگاه عظيم .
اياك نعبد و اياك نستعين توحيد در عبادت و توحيد در نقطه اتكاء انسانها را بيان مى كند .

اهدنا الصراط المستقيم بيانگر نياز و عشق بندگان به مساءله هدايت و نيز توجهى است به اين حقيقت كه هدايتها همه از سوى او است !
سرانجام آخرين آيه اين سوره ، ترسيم واضح و روشنى است از صراط مستقيم راه كسانى است كه مشمول نعمتهاى او شده اند، و از راه مغضوبين و گمراهان جدا است .
و از يك نظر اين سوره به دو بخش تقسيم مى شود بخشى از حمد و ثناى خدا سخن مى گويد و بخشى از نيازهاى بنده .
چنانكه در عيون اخبارالرضا (عليه السلام ) در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى خوانيم : خداوند متعال چنين فرموده من سوره حمد را ميان خود و بنده ام تقسيم كردم نيمى از آن براى من ، و نيمى از آن براى بنده من است ، و بنده من حق دارد هر چه را مى خواهد از من بخواهد: هنگامى كه بنده مى گويد : بسم الله الرحمن الرحيم خداوند بزرگ مى فرمايد بنده ام بنام من آغاز كرد، و بر من است كه كارهاى او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر بركت كنم ، و هنگامى كه الحمد لله رب العالمين خداوند بزرگ مى گويد بنده ام مرا حمد و ستايش كرد، و دانست نعمتهائى را كه دارد از ناحيه من است ، و بلاها را نيز من از او دور كردم ، گواه باشيد كه من نعمتهاى سراى آخرت را بر نعمتهاى دنياى او مى افزايم ، و بلاهاى آن جهان را نيز از او دفع مى كنم همانگونه كه بلاهاى دنيا را دفع كردم .

http://www.borhan.rasekhblog.com


و هنگامى كه مى گويد الرحمن الرحيم خداوند مى گويد: بنده ام گواهى داد كه من رحمان و رحيمم ، گواه باشيد بهره او را از رحمتم فراوان مى كنم ، و سهم او را از عطايم افزون مى سازم .
و هنگامى كه مى گويد مالك يوم الدين او مى فرمايد: گواه باشيد همانگونه كه او حاكميت و مالكيت روز جزا را از آن من دانست ، من در روز حساب ، حسابش را آسان مى كنم ، حسناتش را مى پذيرم ، و از سيئاتش صرف نظر مى كنم .
و هنگامى كه مى گويد اياك نعبدخداوند بزرگ مى گويد بنده ام راست مى گويد، تنها مرا پرستش مى كند، من شما را گواه مى گيرم بر اين عبادت خالص ثوابى به او مى دهم كه همه كسانى كه مخالف اين بودند به حال او غبطه خورند .
و هنگامى كه مى گويد اياك نستعين خدا مى گويد: بنده ام از من يارى جسته ، و تنها به من پناه آورده گواه باشيد من او را در كارهايش كمك مى كنم ، در سختيها به فريادش ‍ مى رسم ، و در روز پريشانى دستش را مى گيرم .
و هنگامى كه مى گويد اهدنا الصراط المستقيم ) تا آخر سوره ) خداوند مى گويد اين خواسته بنده ام بر آورده است ، و او هر چه مى خواهد از من بخواهد كه من اجابت خواهم كرد آنچه اميد دارد، به او مى بخشم و از آنچه بيم دارد ايمنش مى سازم .

منبعک کتاب تفسير نمونه



تاریخ : یک شنبه 15 آبان 1390 
زمان : 09:40 ب.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.